تبلیغات
داستان - شهادت پیامبراکرم(ص)وامام حسن مجتبی(ع)وحضرت علی بن موسی الرضا(ع)2
                                               داستان





شهادت پیامبراکرم(ص)وامام حسن مجتبی(ع)وحضرت علی بن موسی الرضا(ع)2
دوشنبه 23 اسفند 1389
حضرت زهراشده صاحب عزاآه وواویلا                       برپدروبرحسنوبررضاآه وواویلا بارقبل داستان جانسوزتشیع جنازه ی امام حسن رانوشتم این بار میخواهم داستان شهادت امام رضارا به قلم بیاورم.      توبه خلقت پدریوتوبه زهراپسری           همچوجدوپدرت ازهمه مظلوم تری                  یکروزامام رضا(ع)به یکی ازیارانش بانام اباسعدفرمود:«ای یارخوبم من دارم به خانه ی مامون میروم وقتی برگشتم اگردیدی عبابرسردارم یعنی به زودی میمیرم امااگرعبابردوش داشتم یعنی هنوزازعمرم مانده است.»بعدازچندی اباسعدصدای درراشنید.وقتی آن رابازکرددیدمولایش عبابرسرداردوزیرلب زمزمه ای میخواندوبه خود می پیچید.به اباسعدگفت:«برووتمام درهاوپنجره هاروببند،سپس بیاوتمام قالی هاروجمع کن،به پسرجوانم هم خبربده که بیاید.»اباسعد پرسید:«چرا؟فرداتامردم بفهمند که شمامریضیدبه دیدارشمامی آیند.»امام جواب داد:«اولا نمی خواهم کسی به دیدارم بیایددومامی خواهم مثل جدغریبم اباعبدالله درخاک وخون غلت بخورم وبمیرم.»اباسعدهم انجام داد.امام به روی خاک افتادواین پهلووآن پهلومیکردوازدردبه خود می پیچیدامابازهم زمزمه ای زیرلب داشت.ناگهان اباسعددیدیک جوان نورانی واردخانه شد.پرسیدم:«آقازاده شما که هستیدوچگونه واردخانه شدید؟من که تمام درب هارا قفل کردم.»آن جوان گفت:«ای اباسعد،آن خدایی که مراازمدینه به خراسان آوردبرایش کاری نداردکه مرا از پشت درب های بسته هم داخل کند.من تقی هستم.حالابگوببینم بابای غریبم کجاست؟»اوخودراروی بدن نیمه جان باباانداخت ورموزامامت راازایشان تحویل گرفت وبعدهم اوراغسل دادوکغن کرد.*امابمیرم برای امام حسین(ع)برای ایشان این موضوع برعکس بود.امام خودراروی بدن علی اکبرانداخت و مدام میگفت:«یا علی علیک الدنیابعدک العفا.» داستانی هم هست ازحضرت فاطمه تازگی شنیده ام ومربوط به پیامبر هم میشود.میگوینددر اواخرعمربی بی،خیلی ناتوان شده بودند.حدودده زن ازمردم پیش بی بی آمدندوگفتند:«بی بی جان اگرکاری داریدبگوییدماانجام میدهیم.شمازحمت نکشید.»بی بی فرمود:«چند روزپیش لباس های علی وبچه هاروشستم،غذاهم درست کردم،خانه روهم جاروکردم،خیرکاری ندارم امااگرمیتوانیدمراتاقبرپدرم ببریدچون خودم نایی دربدن ندارم.»(بین خانه ومحل قبریک کوچه بودودودرب وجود داشت اماپس ازشهادت پیامبر(ص)،کافران درب رابرداشته بودندوبایدبرای رفتن کوچه رادورمیزدندکه حدود۱۵قدم میشد.)زنهازیربازوان بی بی راگرفتند،حدودده قدم که رفتندبی بی گفت:«ولم کنیدناندارم.» وسطکوچه افتادوخودراکشان کشان به قبررساند.خودرابه روی قبرانداخت وباپدرخوددرددل کرد.این همه راگفتیم امادرآخربایدبگوییم:«نیست عزایی چوعزای حسین.»
ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 12:41 ب.ظ | نظرات()