تبلیغات
داستان - داستان راستان متفکرشهیداستادمرتضی مطهری 3
                                               داستان





داستان راستان متفکرشهیداستادمرتضی مطهری 3
دوشنبه 23 اسفند 1389

غذای دسته جمعی

همینکه رسول اکرم واصحاب ویاران ازمرکبهافرودآمدندوبارهارابرزمین نهادند،تصمیم جمعیت براین شدکه برای غذاگوسفندی راذبح وآماده کنند.یکی ازاصحاب گفت:سربریدن گوسفندبامن.دیگری:کندن پوست آن بامن.سومی:پختن گوشت آن بامن.چهارمی:.... رسول اکرم:«جمع کردن هیزم ازصحرابامن.»جمعیت:یارسولَ الله شمازحمت نکشیدوراحت بنشینید،ماخودمان باکمال افتخارهمه ی این کارهارامی کنیم.رسول اکرم:«می دانم که شمامی کنید،ولی خداونددوست نمی داردبنده اش رادرمیان یارانش باوضعی متمایزببیندکه برای خودنسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد.»سپس به طرف صحرارفت ومقدارلازم خاروخاشاک ازصحرا جمع کرد وآورد.

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 12:37 ب.ظ | نظرات()