تبلیغات
داستان
                                               داستان





عکس
دوشنبه 23 اسفند 1389
سلام به روی گلتون                                                                             یه دسته گل برایتون          مژده مژده مژده.حواستون باشه این تبلیغ سک سک نیست.میخام بهتون مژده بدم ازامروزبه بعداین وبلاگ علاوه برداستان ُعکسهایی هم دررابطه باداستان های وبلاگ دراختیارتون میگذاره.امیدوارم لذت ببرید.راستی تونظراتون بگین چه جورعکسایی میخاین تابراتون بذارم.این هم ازاولین سری عکسها:

 

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:42 ب.ظ | نظرات()
شهادت پیامبراکرم(ص)وامام حسن مجتبی(ع)وحضرت علی بن موسی الرضا(ع)2
دوشنبه 23 اسفند 1389
حضرت زهراشده صاحب عزاآه وواویلا                       برپدروبرحسنوبررضاآه وواویلا بارقبل داستان جانسوزتشیع جنازه ی امام حسن رانوشتم این بار میخواهم داستان شهادت امام رضارا به قلم بیاورم.      توبه خلقت پدریوتوبه زهراپسری           همچوجدوپدرت ازهمه مظلوم تری                  یکروزامام رضا(ع)به یکی ازیارانش بانام اباسعدفرمود:«ای یارخوبم من دارم به خانه ی مامون میروم وقتی برگشتم اگردیدی عبابرسردارم یعنی به زودی میمیرم امااگرعبابردوش داشتم یعنی هنوزازعمرم مانده است.»بعدازچندی اباسعدصدای درراشنید.وقتی آن رابازکرددیدمولایش عبابرسرداردوزیرلب زمزمه ای میخواندوبه خود می پیچید.به اباسعدگفت:«برووتمام درهاوپنجره هاروببند،سپس بیاوتمام قالی هاروجمع کن،به پسرجوانم هم خبربده که بیاید.»اباسعد پرسید:«چرا؟فرداتامردم بفهمند که شمامریضیدبه دیدارشمامی آیند.»امام جواب داد:«اولا نمی خواهم کسی به دیدارم بیایددومامی خواهم مثل جدغریبم اباعبدالله درخاک وخون غلت بخورم وبمیرم.»اباسعدهم انجام داد.امام به روی خاک افتادواین پهلووآن پهلومیکردوازدردبه خود می پیچیدامابازهم زمزمه ای زیرلب داشت.ناگهان اباسعددیدیک جوان نورانی واردخانه شد.پرسیدم:«آقازاده شما که هستیدوچگونه واردخانه شدید؟من که تمام درب هارا قفل کردم.»آن جوان گفت:«ای اباسعد،آن خدایی که مراازمدینه به خراسان آوردبرایش کاری نداردکه مرا از پشت درب های بسته هم داخل کند.من تقی هستم.حالابگوببینم بابای غریبم کجاست؟»اوخودراروی بدن نیمه جان باباانداخت ورموزامامت راازایشان تحویل گرفت وبعدهم اوراغسل دادوکغن کرد.*امابمیرم برای امام حسین(ع)برای ایشان این موضوع برعکس بود.امام خودراروی بدن علی اکبرانداخت و مدام میگفت:«یا علی علیک الدنیابعدک العفا.» داستانی هم هست ازحضرت فاطمه تازگی شنیده ام ومربوط به پیامبر هم میشود.میگوینددر اواخرعمربی بی،خیلی ناتوان شده بودند.حدودده زن ازمردم پیش بی بی آمدندوگفتند:«بی بی جان اگرکاری داریدبگوییدماانجام میدهیم.شمازحمت نکشید.»بی بی فرمود:«چند روزپیش لباس های علی وبچه هاروشستم،غذاهم درست کردم،خانه روهم جاروکردم،خیرکاری ندارم امااگرمیتوانیدمراتاقبرپدرم ببریدچون خودم نایی دربدن ندارم.»(بین خانه ومحل قبریک کوچه بودودودرب وجود داشت اماپس ازشهادت پیامبر(ص)،کافران درب رابرداشته بودندوبایدبرای رفتن کوچه رادورمیزدندکه حدود۱۵قدم میشد.)زنهازیربازوان بی بی راگرفتند،حدودده قدم که رفتندبی بی گفت:«ولم کنیدناندارم.» وسطکوچه افتادوخودراکشان کشان به قبررساند.خودرابه روی قبرانداخت وباپدرخوددرددل کرد.این همه راگفتیم امادرآخربایدبگوییم:«نیست عزایی چوعزای حسین.»
ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:41 ب.ظ | نظرات()
شهادت پیامبراکرم(ص)وامام حسن مجتبی(ع)وحضرت علی بن موسی الرضا(ع)
دوشنبه 23 اسفند 1389
هرچندکه صفرخاتمه می یابد،امامحشری عظیم ترازصفرآغازمیشود.   شهادت این سه سروربزرگوارراازهمین جاکه پشت صفحه ی مانیتورکامپیوترم نشسته ام روبه تمام عاشقان عصمت وطهارت تسلیت عرض می کنم.واقعاکه سه شهادت جانسوزهستند.اول پیامبرکه کافران ازخدابی خبردخترپیامبرایشان راببیند،دوم امام رضاکه حقابه رضای خدا شهید شد،سوم هم امام حسن مجتبی،سیدتمام جوانان بهشت،که حتا۷۲گریه کن هم نداشت.       داستان هنگام مرگ امام حسن مجتبی(ع): میگوینددربنی هاشم رسم بودکه درتشیع جنازه ی میٌت مردزنان حق حضورنداشتند.برای همین حضرت زینب(س)به همراه دیگرزنان درخانه ماند.ناگهان درب خانه بازشدوابوالفضل العباس واردشد.حضرت زینب به صورتش نگریست.بغض وغصه ی مبهمی درچهره اش دید.حضرت گفت:«عباس جان،چه شد؟برادرت حسن رادفن کردی؟»عباس جواب داد:«بی بی جان، ای کاش جنازه ی مولام حسن روهم مثل مادرش حضرت فاطمه(س)وپدرم علی(ع)شبانه دفن میکردیم!»تاازبی بی سوال چراشنیدزدزیرگریه.بی بی پرسید:«عباس جان،جان بی بی چرا میگریی؟»گفت:«رفتیم تاجنازه ی مولام حسن روکنارقبرجدش رسول اکرم بذاریم امابه دستورعایشه تابوت روتیرباران کردند.»بی بی تااین روشنیدزدزیرگریه امایه سوالی ازعباس پرسیدکهجگرعلمدارروآتیش زد.-بی بی جون تواین رودیدی ولی هیچ کاری نکردی؟-راستش بی بی جون دست به تیغه ی شمشیربردم ومیخواستم خون هرکی اون کاروکرده بریزم اما آقام حسین دستش روگذاشت رودستم وازم صبرخواست.ماهم به دستورآقام حسین تابوت روبردیم دربقیع تااون جابه خاک بسپاریم امادیدیم جنازه ازتابوت بیرون نمیادوقتی به داخل تابوت نگاه کردیم دیدیم تیرهابدن روبه تابوت دوخته بودند.   مامیگوییم امام حسین مظلوم ترین است چراکه بی کس بود امام حسن هم همینطور،میگیم امام حسین تشنه شهیدشدخب امام حسن هم هم چنین،اماامام حسن مظلوم تراست.این رامن نمی گویم بی بی فاطمه می فرماید:میگویندشبی بی بی فاطمه به خواب علامه مجلسی آمدوفرمود:«علامه توهمیشه ازمظلومیت حسینم میگویی،برای این ازتومتشکرم اماچراازحسنم نمیگویی اوکه ازحسین هم مظلوم تراست.»  این هم عکس هایی ازاین مصیبت اعظم: 
ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:39 ب.ظ | نظرات()
داستان راستان متفکرشهیداستادمرتضی مطهری 2
دوشنبه 23 اسفند 1389

همسفرحج

مردی ازسفرحج برگشته سرگذشت مسافرت خودش وهمراهانش رابرای امام صادق علیه السلام تعریف می کرد،مخصوصاًیکی ازهمسفران خویش رابسیارمی ستود که،چه مردبزرگواری بود،مابه معیت همچومردشریفی مفتخربودیم،یکسره مشغول طاعت وعبادت بود، همینکه درمنزلی فرودمی آمدیم اوفوراًبه گوشه ای می رفت وسجاده ی خویش راپهن می کردوبه طاعت وعبادت خویش مشغول می شد.امام:«پس چه کسی کارهای اوراانجام می داد؟وکه حیوان اوراتیمارمی کرد؟»- البته افتخاراین کارهابامابود.اوفقط به کارهای مقدس خویش مشغول بودوکاری به این کارهانداشت. – بنابراین همه ی شماازاوبرتربوده اید.

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:38 ب.ظ | نظرات()
داستان راستان متفکرشهیداستادمرتضی مطهری 3
دوشنبه 23 اسفند 1389

غذای دسته جمعی

همینکه رسول اکرم واصحاب ویاران ازمرکبهافرودآمدندوبارهارابرزمین نهادند،تصمیم جمعیت براین شدکه برای غذاگوسفندی راذبح وآماده کنند.یکی ازاصحاب گفت:سربریدن گوسفندبامن.دیگری:کندن پوست آن بامن.سومی:پختن گوشت آن بامن.چهارمی:.... رسول اکرم:«جمع کردن هیزم ازصحرابامن.»جمعیت:یارسولَ الله شمازحمت نکشیدوراحت بنشینید،ماخودمان باکمال افتخارهمه ی این کارهارامی کنیم.رسول اکرم:«می دانم که شمامی کنید،ولی خداونددوست نمی داردبنده اش رادرمیان یارانش باوضعی متمایزببیندکه برای خودنسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد.»سپس به طرف صحرارفت ومقدارلازم خاروخاشاک ازصحرا جمع کرد وآورد.

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:37 ب.ظ | نظرات()
اربعین حسینی
دوشنبه 23 اسفند 1389

 فرارسیدن اربعین حسینی رابه تمام عاشقان وسینه چاکان اباعبدالله تسلیت عرض میکنم.

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:35 ب.ظ | نظرات()
داستان راستان متفکر شهیداستادمرتضی مطهری 1
دوشنبه 23 اسفند 1389
قبل ازداستان باعرض سلام خدمت شمادوست عزیزازاینکه ازاین وبلاگ شخصی دیدن میکنید خیلی خوشحالم.واین هم اولین داستان این وبلاگ.امیدوارم خوشتون بیاد: 

خواهش دعا

شخصی باهیجان واضطراب به حضورامام صادق علیه السلام آمدوگفت:«درباره ی من دعایی بفرماییدتاخداوند به من وسعت رزقی بدهد،که خیلی فقیروتنگدستم.»امام:«هرگزدعانمی کنم.» - چرادعانمی کنید؟! - «برای اینکه خداوندراهی برای این کارمعین کرده است. خداوندامرکرده که روزی راپی جویی کنیدوطلب نمایید. اماتومی خواهی درخانه ی خودبنشینی وبادعاروزی رابه خانه ی خودبگشایی!»

ارسال شده توسط علیرضا مسکرزاده در ساعت 01:33 ب.ظ | نظرات()